خرید بک لینک
حق با شماست من تسلیمم. آره نامه نوشتن کسی رو نجات نداده باید به نجات دهنده ی بزرگتری فکر کرد... راستی عزیز جانکم ما مهندس صنایع ها یه چیزی یاد میگیریم به نام زمان سنجی! و یکی از متداول ترین روش هاش اینه که کرنومتر به دست بالای سرِ کارگر می ایستی و با در نظر گرفتن اینکه به هر حال اونم آدمه و خسته میشه و تا یه حدی توان داره و اینا کارهاش رو زیر نظر میگیری. سرِکلاس درحالیکه استاد سعی داشت روش های جدید رو یادمون بده من به این فکر میکردم که خدا باید احتمالا مهندسی صنایع خونده باشه ... چه زمان سنج و مهندس صنایعی دقیق تر از خدا؟ کرنومتر به دست کنارمون ایستاده و در حالی که میدونه هر کاری چه ضریب سختی ایی داره و هر کارگری چه توانی منتظره کارمون تموم شه تا دکمه ی کرنومتر رو فشار بده و با لبخند بگه خسته نباشی حالا بفرما چایی :) حکما میگی تو که درس خوندی و سال دیگه لیسانس میگیری و ادعات میشه مهندس صنایعی بگو قبل از اینکه خدا زمان و کارت رو بسنجه هیچ وقت زمان گناه ها و ثواب هاتو سنجیدی؟ همین امروز مثلا چند تا سیکل غیبت و دروغ و خلف وعده و عهدشکنی داشتی؟ تقسیم بر کل زمان روزت کن تا درصدش رو بفهمی و بیشتر از خودت خجالت بکشی میگم عزیزِ مهربونم من از اون کارگر غرغرو هایی هستم که با اینکه تو تابستون زیر کولرو زمستونا هم کنار بخاری هستن و زیر نور مناسب کار میکنن و خلاصه اصول ارگونومی براشون رعایت ش

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 22:47

پرسیدم "هناس" چرا؟ گفت هناس یعنی نفس ... نفس منه! راس میگفت کم از "هناس" نداری نفس منی هر آدمی یه نقطه ضعف داره یه "عزیز" یه "هناس" اسمش مهم نیست مهم اینه که فعلا "عزیز"منی! دردناک ترین قسمتش اینه که نمیدونم تا کی میمونی و تاکی بار سنگین "عزیز"من بودن رو به دوشت میکشی ولی درهرحال هستی ! این نامه ی اول من باشه امانت پیش شما تا نامه های بعدی رو به پیوست به تاریخ دلتنگی هام برات ارسال کنم

کم دعا کن که مرا از سر تو وا بکند ...

با آرزوی بهترین ها

"پردیس"

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 22:20

20 ساله شدی ! این جمله ی سه کلمه ایی برای یادآوری حسرت کلی کارهای نکرده و همچنین آرزوی کلی اتفاقای نیفتاده کافی بود ... امروز وارد دهه ی جدیدی میشم که میگن اگه توش سردرگم باشی باختی ! سردرگم ؟ شبیه ترین صفت به من! سردرگم ... این واژه مثل پتک به سرم میکوبه و بارها با خودم زمزمه میکنم سردرگم ؟ سردرگم ! سردرگم ... تا الان ظاهرا همیشه میدونستم چی از زندگیم میخوام و به کجا دارم میرم اما الان هیچ ایده ایی ندارم. نجات پیدا کردن از این حال یک منِ باحال میخواد اما من چجوری میتونه خوب باشه وقتی نمیدونه باید چی باشه؟ باید کی باشه؟ تا حالا بدون الگو پارچه برش دادی؟ تا حالا دیدی معلمی شاگردهای کوچولوشو بدون سرمشق بفرسته خونه؟ مگه زندگی بدون دستورالعمل میشه ؟ یعنی تو اینقدر بزرگ شدی که خودت از خودت دستور

برچسب: الهامات, نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 22:20

کارم اندر عشق مشکل میشود خان و مانم در سر دل میشود هرزمان گویم که بگریزم ز عشق عشق پیش از من به منزل میشود دریغا اگر عشق خالق نداری باری عشق مخلوق مهیا کن تا قدر این کلمات تو را حاصل شود. ( باشه مسئولیتش با شما پس ابوالمعالی جان :/ ) دریغا از عشق چه توان گفت ! در عشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود بکند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است هر جا که رسد سوزد و به رنگ خود گرداند. بدایت عشقِ به کمال عاشق را آن باشد که معشوق را فراموش کند که عاشق را حساب با عشق است با معشوق چه حساب دارد؟ مقصودِ وی عشق است و حیات وی از عشق باشد و بی عشق او را مرگ باشد. در این حالت وقت باشد که خود را نیز فرامو

برچسب: ابوالمعالی,عنصرالمعالیشون, نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 22:20

گرچه روزی شکسته خواهی شد مثل آینه سخت مغروری رو به رویم نشسته ایی اما مثل عکس گذشته ها دوری *** مثل روز قدم زدن در باد دست گرم تو دور گردن من مثل روزی ک شال تو گم شد مثل پاییز و قهر کردن من *** مثل هر روز قصه گفتن من از همان چیز های تکراری تلفن های بی دلیل و سکوت روزهای سفیذ بی کاری *** دور از این خاطرات غمگین شو غرق در خیال باش و برو من امیدم به بازگشتن توست تو ولی بی خیال باش و برو... عباس تربن از اتاق فرمان اشاره میکنند که بسیار کارِ زشتیه برمیداری شعر مردم رو مینویسی توی وبلاگت در جواب باید بگم خب میخواست شعر بامزه نگه تا منم نذارم تو وبلاگم!

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 22:20

قلب دختر از عشق بود ،پاهایش از استواری و دست هایش از دعا .اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود .پس کیسه ی شرارتش را گشودو محکم ترین ریسمانش را به در کشید ؛ ریسمان ناامیدی را .ناامیدی را دور زندگی دختر پیچید ،دور قلب و استواری و دعاهایش .ناامیدی پیله ای شد و دختر کرم کوچک ناتوانی .خدا فرشته های امید را فرستادتا کلاف ناامیدی را باز کنند اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد .دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت :- نه ، باز نمی شود . هیچ وقت باز نمی شود .شیطان می خندید و دور کلاف ناامیدی می چرخید .شیطان بود که می گفت :- نه ، باز نمی شود . هیچ وقت باز نمی شود .خدا پروانه ای را فرستاد تا پیامی را به دختر برساند .پروانه بر شانه های رنجور دختر نشستو دختر به یاد آورد که این پروانه نیز

برچسب: نویسنده: رادین زارعیان تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 22:20

صفحه بندی